پایگاه تحلیلی خبری مازندرانه

738

نام پدر : میران

تاریخ تولد : 1329/11/14

محل تولد :سوادکوه شمالی

تاریخ شهادت :1363/12/22

محل شهادت :شرق دجله

طول مدت حیات :34

مزار شهید :تهران - بهشت زهرا

سردارشهید قلــی اکبری فرزند میران در سال ۱۳۲۹ در قائمشهر به دنیا آمد.پدرش کشاورز بود و از راه زراعت زندگی خانواده را اداره می‌کرد.قلی دوران کودکی را در روستای پاشاکلا لفور از توابع شهرستان سوادکوه شمالی سپری کرد. پس از گذران دوران کودکی وارد دبستان شد. به تحصیل پرداخت اما به علت فقر خانواده و دوری از زادگاهش ترک تحصیل کرد.

کارگری وتأمین معاش خانواده

سپس برای انجام کار رهسپار تهران شد. در تهران به کار گلگیر سازی ونقاشی اتومبیل مشغول بود و از این راه تامین معاش می‌کرد وتا فرا رسیدن زمان خدمت سربازی به این کار ادامه داد.پس از آن برای خدمت سربازی به ارتش پیوست و مشغول خدمت سربازی شد. به گفته برادرش با ارتش شاه موافق نبود و پول ارتش راپرت می‌کرد. بعد از خدمت سربازی مجددا به شغل گلگیرسازی ادامه داد. در سال۱۳۵۰ با خانم رقیه بخشنده ازدواج کرد.

 اکبری هر وقت از تهران به زادگاهش می‌رفت مردم را در حسینیه روستای پاشاکلا جمع می‌کرد و برای آنها سخنرانی می‌کرد. و درپی یکی از این سخنرانی ها تحت تعقیب ماموران رژیم شاه قرار گرفت. رفتار او با پدر و مادر و همچنین خانواده اش و همه اهالی و مردم منطقه بسیار خوب و زبانزد خاص و عام بود و به همین جهت همه اورا دوست می داشتند.

شاگرد تعمیرکاری که  فرمانده گردان شد

درسال۱۳۵۹به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص)مشغول به خدمت شد.با توانمندی و پشتکاری که از خود نشان داد مسئولان لشگر او را بعنوان فرماندهی گروهان و سپس به سمت فرماندهی گردان انصار الرسول لشگر ۲۷محمد رسول الله (ص) منصوب کردند. ایشان در عملیات های متعدد از جمله عملیات رمضان هدایت نیروها را برعهده گرفت در شورای مساجد تهران فعالیت می‌کرد و هر از چندگاه که به زادگاهش بازمی‌گشت مردم را جمع می‌کرد و دعای کمیل می‌خواند،و از انقلاب اسلامی سخن می‌گفت و به مردم توصیه می‌کرد که باعناصر ضد انقلاب به مقابله برخیزند.

با همین عصا کارهایی میتوانم بکنم که تو نمی‌توانی

شهید قلــی اکبری در طی مدت حضور در جبهه سه بار مجروح شد، برادرش نقل می کند: “یک بار که مجروح شده بود از جبهه بازگشت. گفتم تو که مجروح شده‌ای و عصا به دست گرفته‌ای به جبهه نرو زیرا کاری از تو برنمی‌آید. اما اوکه هرگز خودستایی نمی‌کرد، گفت: “من با همین عصا کارهایی میتوانم بکنم که تو نمی‌توانی”

خدایا این بنده ناچیز را از نعمت و رحمت این جنگ بی نصیب مگردان واز این سفره رنگارنگ و پر طعام مرا گرسنه رها مكن بارالها خود شاهدی كه از سوی عاشقان خسته می آیم وندای هل من ناصرینصرنی امام حسین(ع)را ازحلقوم پاك ومقدس نماینده او امام خمینی شنیده ام وبجان ودل لبیك گفتم واز تو می خواهم كه مرا درآن لبیك یاری كنی خدایا توخود شاهدی كه من هرگز حضوردر جبهه را برای كسب مقام ومادیات انتخاب نكرده ام.هدفم خدمت ودر نهایت اگر قابلم دانستی شهادت در راه خودت هست وتو را قسم به حق مقربین در گاهت مرا در این نیت موفق بدار. خداوندا تقاضای دیگری در پیشگاه تو دارم وآن اینكه دوست دارم جنازه ناقابل من از جنازه مقدس شهدای كـربلا مخصوصـاً سرور شهــیدان حسین ابن علی(ع)سالم تر نباشد چون درپیشگاه مباركشان خجالت میكشم، من مدعی هستم كه راه امام حسین(ع) را دنبال می كنم به همین نیت تقاضا می كنم كه در موقع شهادت سر ودست در بدن نداشته باشم. وقتی به مال یا مقام یا شهرت ویا قدرت رسیدید مواظب باشید شیطان در شما نفوذ نكند،خودتان را نگیرید و مغرور نباشید .