پایگاه تحلیلی خبری مازندرانه

9842

نام پدر : حجت الله

تاریخ تولد : 1338/04/20

محل تولد :بابلسر

تاریخ شهادت :1366/01/18

محل شهادت :شلمچه

طول مدت حیات :28

مزار شهید :امام زاده ابراهیم بابلسر

در هشتم خرداد سال ۱۳۳۸ در شهرستان بابلسر در یک خانواده ی مؤمن و متعد فرزند پسری به دنیا آمد که او را حمیدرضا نامیدند . او در کنار خانواده رشد و نمو کرد و پس از رسیدن به سن مدرسه ، دوره ی ابتدایی را در بابلسر با موفقیت سپری کرد و سپس به اتفاق خانواده به تهران مهاجرت نموده و در تعمیرگاه ماشین آلات سنگین مشغول به کار شد . وی پس از مدت کوتاهی تا سطح استادکار ماهر ، شد کرد .
حمیدرضا ، در سال ۵۷ به خدمت سربازی فراخوانده شد ، امّا بیش از ۸ ماه خدمت نکرده بود که به فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر ترک کردن پادگان ها و با تشویق برادرش ، علیرضا از پادگان گریخت . وی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تمامی صحنه های مبارزه با رژیم ستم شاهی حضوری فعال داشت و اعلامیه های حضرت امام (ره) را تکثیر و پخش می کرد .
او با کمک برادرش ، علیرضا پس از پیروزی انقلاب ، هسته بسیج ملی جوانان را پایه گذاری کرد و با تشکیل گروه های جوانان و نوجوانان آموزش های عقیدتی ، سیاسی و نظامی به آنان می داد . همین گروه ها در مقابل تحرکات مذبوحانه ی ضد انقلاب و منافقین در جریان اشغال دانشگاه بابلسر ، مقاومت و ایستادگی و فضای دانشگاه را از لوث وجود گروه های ملّی و مخالف نظام پاک کردند .
حمیدرضا در تاریخ ۱/۴/۱۳۵۹ به اتفاق برادرش ، علیرضا سپاه محمودآباد را تشکیل دادند . او در این مقطع مسوول بسیج سپاه محمودآباد شد .
علیرضا از اولین گروه پاسدارانی بود که جهت سرکوبی اشرار و ضدانقلاب به کردستان اعزام شدند و بعد از آن با شروع جنگ تحمیلی به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و در عملیات « ذوالفقار » در منطقه « میمک » به عنوان فرمانده گردان مشترک ارتش و سپاه انتخاب شد و مردانه در مقابل بعثی ها ایستادگی کرد و رشادت ها و حماسه ها از خود به نمایش گذاشت .
قربان حسن تبار می گوید : « شهید به حفظ بیت المال بسیار حساس بود و به همه سفارش می کرد از بیت المال برای امور شخصی استفاده نکنند و خودش هم به آن عمل می کرد . هر بار که با ماشین سپاه از منطقه به شهرستان می آمد ، آن را در منزل قفل می کرد و با ماشین شخصی خود یا دوستان یا تاکسی برای دیدار با امام جمعه ، خانواده های شهدا و … می رفت . وقتی می گفتیم : چرا با این ماشین نمی روی ؟ جواب می داد : این ماشین بیت المال است . خانواده شهدا مرا این گونه ببینند ، دلشان می شکند . من چگونه جواب دل شکسته ی آن ها را بدهم . »
حمیدرضا به اتفاق برادرش ، علیرضا در عملیات فتح المبین شرکت کرد . اوایل فروردین سال ۶۱ برادر معلم اش ، علیرضا که همرزم و راهنمایش بود ، به شهادت رسید و باعث شد تا حمیدرضا جدی تر از گذشته عزمش را برای دفاع از اسلام و انقلاب به کار گیرد . او ماندن و خدمت کردن در منطقه را به رفتن و شرکت در تشییع جنازه برادرش ترجیح داد تا این گونه ثابت کند که رزمندگان و نیروهایش نیز حقی برگردن او دارند .
حمیدرضا در دهم اردیبهشت سال ۶۱ در عملیات بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان در حماسه آزادسازی خرمشهر ، رشادت ها نشان داد . در سال ۶۲ در عملیات والفجر ۶ ، به سمت معاونت تیپ در آمد که به دلیل زخمی شدن یکی از فرماندهان ، مسوولیت یک گردان را نیز تاپایان عملیات برعهده گرفت .
حمیدرضا نوبخت در عملیات بدر در سال ۶۳ ، فرمانده یگان دریایی لشکر شد ، ولی همچون سربازی فداکار در قلب آتش و خون غوطه ور بود . خنثی کردن ضد حمله دشمن در عملیات قدس در سال ۶۴ ، به عنوان برگ زرّینی است که در کارنامه دفاعی او به عنوان یکی از فرمانده گردان های لشکر ۲۵ کربلا می درخشد .
فرمانده گردان مالک اشتر در عملیات والفجر ۸ ، کسی جزحمیدرضا نوبخت نبود که در تصرف و پاکسازی شهر فاو نقش قابل توجهی ایفا کرد . وی در ادامه همین عملیات در بحث آزادسازی کارخانه نمک ، با انهدام بیش از ۲۰ تانک در مقابل پاتک های مکرر دشمن مردانه ایستادگی کرد . وی هم چنین بلندی قله های قلاویزان مهران را با گام های محکم و استوارش در کربلای یک درنوردید .
این سردار رشید بابلسری قبل از عملیات کربلای ۴ ، به فرماندهی تیپ سوم لشکر ظفرمند ۲۵ کربلا انتخاب شد و در این عملیات حماسه عاشورایی دیگری خلق کرد . اگرچه عملیات کربلای ۴ با عدم فتح روبه رو شد ، امّا گردان های تحت امر نوبخت ، با برنامه ریزی دقیق و اصولی ، خواستند تا جزیره ام الرصاص و ام الباوی در خاک عراق پیش بروند .
با آن که در عملیات کربلای ۵ به فاصله چندین روز از عملیات کربلای ۴ رقم خورد ، امّا نیروهای تحت امر سردار نوبخت به سرعت سازماندهی و به دستور فرمانده کل سپاه ، در محور کانال ماهی و در کنار سایر یگان های لشکر وارد عمل شدند.
قابل ذکر است که سرعت و تحرک نیروهای تحت امر او به گونه ای بود که توانستند فرمانده لشکر گارد ارتش عراق را به همراه تنی چند از فرماندهان به اسارت در آورده ، قرارگاه آنان را تصرف و پاکسازی کنند و بسیاری از نیروها و تجهیزات بالای دشمن را منهدم نمایند .
وی چندین بار مجروح شد ، ولی او که دل به شهادت بسته بود با این جراحات از رفتن به جبهه انصراف نمی داد و پس از بهبودی نسبی به منطقه برمی گشت . او همیشه در مورد شهادت می گفت : « خدایا ! بگذار شهید شوم ، ولی آخرین نفری باشم که جنازه ام به شهر خودمان تشییع شود. » دوستانش از این دعا تعجب می کردند و می گفتند : « چرا چنین دعایی می کنی ؟! » می گفت : « اگر این توفیق نصیب من نشود و لیاقت آن را نداشته باشم ، باید یک عمر خجالت بکشم و شرمنده باشم که فرمانده این همه شهید بودم . از طرفی می خواهم آخرین نفر باشم تا وقتی جنازه ام تشییع می شود ، خانواده ی شهیدی چشم انتظار پیکر فرزندش نباشد . »
سرانجام این سردار شجاع و بی باک ، برای انجام عملیات کربلای ۸ به همراه تنی چند از فرماندهان از جمله محمدحسن طوسی به منطقه ای نزدیک دژ المهدی ، برای شناسایی رفتند که بر اثر اصابت خمپاره ۶۰ ، او و دوست دیرینه اش ، محمدحسن طوسی در حالی که ۱۸ روز از بهار سال ۶۶ می گذشت ، شهد شیرینی شهادت را نوشیدند و جان به جان آفرین تسلیم کردند . پیکر این شهید بزرگوار به مدت ۸ سال برخاک شلمچه ماند و پس از آن توسط گروه تفحص شناسایی و بر دستان پرمهر مردان و زنان بابلسری تشییع و در امام زاده ابراهیم به خاک سپرده شد .

سلام بر تو ای مادر، دورد بر تو که به فرزندانت راه حسین (ع) را آموختی و در مجلس روضه ی حسین (ع) به فرزندانت شیرخوراندی ، تا عشق حسین (ع) همراه با شهادتش در خون مان ادغام شود .