پایگاه تحلیلی خبری مازندرانه

fjy4d
چادرم عملیات من است!
در مسیرشوش تا فکه،یکی فرج می خواند.. یکی اشک می ریخت.. یکی شعرشهادت را زمزمه می کرد.. من هم به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم وچشمانم را روی هم گذاشتم تا شاید حالم کمی بهترشود... چشمانم را بازکردم مات ومبهوت به اطرافم نگاه کردم ...آری اینجا رملستان عشق بود..اینجاه قدم گاه مادرم زهراست(سلام الله علیها)

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی مازندرانه /  

به نقل از وبلاگ خیمه گاه فاطمیون /

در مسیرشوش تا فکه،یکی فرج می خواند.. یکی اشک می ریخت.. یکی شعرشهادت را زمزمه می کرد.. من هم به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم وچشمانم را روی هم گذاشتم تا شاید حالم کمی بهترشود…
چشمانم را بازکردم مات ومبهوت به اطرافم نگاه کردم …آری اینجا رملستان عشق بود..اینجاه قدم گاه مادرم زهراست(سلام الله علیها)
اینجا قتلگاه است..طلاب خاکی ترازهمیشه قدم در وادی مقدس گذاشتند..همه جا خشک وسوزان بود..از رمل هاوشن ها به سختی عبور کردیم
…بچه ها ازگوشه ها وصحنه های مختلف فکه عکس می گرفتند ..وکلی درتنظیم دوربین وانتخاب صحنه حساسیت به خرج می دادند… دل کندن ازفکه سخت بود… یکی یک مشت خاک برمی داشت.. یکی یک تکه سیم خاردار ویکی چفیه اش را متبرک می کرد.. من هم همچنان کنجکاو ومتحیر، آسمان وزمینِ فکه را زیرو رو می کردم…..ناگهان اتاق کوچکی توجهم را جلب کرد..نسیم خنکی ازپنجره ی کوچکش می وزید..کنجکاوتر شدم…ازپنجره به بیرون نگاه کردم..وای خدای من انگار که به سمت آسمانِ بهشت باز می شد… نسیم خنکی بر صورتم می وزید..نفس عمیقی کشیدم و چشمانم شروع به باریدن کرد..صدای قدم های دشمن ….نزدیک ونزدیک تر می شد…بچه های آسمان عملیات را آغاز کردند..کیشششش الو الو کربلای دو….کیششش…کربلای دو به گوشم…ناگهان صدای انفجار شنیده شد وبی سیم از دستانش رها شد…کیشششش کربلای دو صدامو داری؟… دیگرصدایی شنیده نمی شد…تانک ها به کانال ها نزدیک شده بودند..بچه ها خودشان را به آرپی جی رساندند.. اما دیگرگلوله ای نمانده بود…ازبی سیم صدای عقبگرد شنیده شد.. عقب نشینی کنید…برگردید…دشمن مارا محاصره کرده….اما بچه ها همچنان مقاومت می کردند…آن طرف سنگر رزمنده ای بوداما صورتش نبود…ازپلاکش دشت شقایق می رویید…بوی اقاقی آسمان را معطرکرده بود…درحال چیدن شقایقی بودم که ناگهان با صدای نرگس به خودآمدم…مرضیه جان بچه ها دارن برمی گردن ..چند دقیقه دیگه ماشین حرکت می کنه…نه…نه ..اما من نمی خواهم برگردم.. من می خواهم مقاومت کنم…می خواهم با چادرم عملیات جدیدی بسازم..

من از دشت شقایق سهمی دارم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

  1. قرارگاه آسمانی شهیدعلیرضاحجتی می‌گه:

    سلام ونور…
    دلنوشته بسیار زیبایی بود.
    http://shahid-alirezahojati.mihanblog.com/

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.