پایگاه تحلیلی خبری مازندرانه

thumb
شهید طلبه آقاحسین عرفانی
یه گوشه ی مسجد نشسته، چند ساله که میاد اینجا، از بچگی تا حالا میاد اون گوشه میشینه حاج آقا موسوی بهش درس طلبگی میده، خودش دوس داره، انتخاب کرده، حالام یازده سالشه.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی مازندرانه /  

به نقل از وبلاگ از ولایت تا شهادت /

بسم رب الشهید

 

 إقرأ باسم ربک

بخوان بنام پروردگارت

 

کتب کتبا کتبوا

                       اسم فاعل مصدر علم ؟

      عالم

                     اسم مفعولش؟

                        معلوم

 اسم فاعل عشق؟…

یه گوشه ی مسجد نشسته، چند ساله که میاد اینجا، از بچگی تا حالا میاد اون گوشه میشینه حاج آقا موسوی بهش درس طلبگی میده، خودش دوس داره، انتخاب کرده، حالام یازده سالشه.

_ باباجون میشه من نیام مشهد؟

چرا؟

_ درس دارم.

باشه! سوغاتی چی میخوای برات بیارم؟

_ یه عبا

باشه

کاشکی سرشو بالا می گرفت، نمی دونم چرا هیچوفت تو چشام نیگا نمیکنه تا اون چشای درشت و خوشگلشو ببینم، دوس دارم تو چشام زل بزنه، اما! اون به کفشهام زل زده !

_ باباجون اجازه میدی طلبه بشم؟

نه ! اول دیپلم !

_ چشم

حاج آقا! حسین رفت جبهه.

مگه میشه؟ حسین بدون اجازه ی من هیچ کاری نمیکنه.

با استادش و ۸ شاگرد دیگه میخوان برن، از طرف حوزه علمیه چیذر.

حاج آقا! حسین اومد!

_ باباجون!

ای خدا! باازم اومد، اون چشما چرا تو چشام نگا نمیکنه؟ جانم بابا!

_ اجازه میدید برم جبهه؟ امام حکم جهاد داده.

یاد بچگیاش می افتم…

باشه برو!

چشماشو بوسیدم، رفت از در بیرون، مادرش گفت چرا نمی بری برسونیش؟

گفتم: نمیتونم زانوهام داره می لرزه، حسین دیگه برنمیگرده…

حسین! پات زخمی شده بیا برگردیم عقب! پات عفونت می کنه ها، داره ازت خون میره، خطرناکه…

_ نه! هرگز به دشمن پشت نمی کنم.

میگم حسین! یادته دیشب فرمانده دعواتون کرد! با ساکای پرِکتاب اومده بودید، می گفت اومدید بجنگید یا درس بخونید؟!

تو گفتی: اگه اشکالی نداره شبا درس بخونیم.

حسین، خمپاره بده! حسین حسین حسین…

شب شده، بوی کاعذ سنگرو پر کرده

              جای نه نفر خالیه

                      جهد جهدا جهدوا

      اسم فاعل مصدر عشق؟ حسین

بوی کاغذ سنگرو پر کرده

         جاهد یجاهد مجاهده

                              شاهد یشاهده مشاهده

                                                 شهد یشهد شهید…

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

                      با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

شهید حسین عرفانی در خانواده ای مذهبی و مرفه در شمال شهر تهران بدنیا آمد. اولین فرزند خانواده و دارای دو خواهر و دو برادر بود.

پس از پایان دوره ی متوسط وارد حوزه علمیه ی چیذر شو و بدست حضرت امام خمینی (ره) ملبس به لباس اهل علم گشت.

او در سن بیست سالگی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید.

مزار شهید در گلزار شهدای امامزاده علی اکبر چیذر می باشد.

از خصوصیات بارز شهید، اخلاق صبورانه، لطیف و مهربانش بود.

از پانزده سالگی نمازشب می خواند و نهایت احترام و خدمت را نثار پدر و مادرش می نمود.

 

چه طلبه ای…

 

 

اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک(گمنام)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

• نظر شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت قرار داده می شود.